تبليغاتX
طلبه ای از جنس تو
طلبه ای از جنس تو
آرزو دارم دلی آرام
در طول زندگی هزاران راه برای انتخاب جلوی انسان می اید، از انتخاب رشته و پیدا کردن کار تا انتخاب همسر .

 و البته حوادث بسیار که نمی دونی به نفعت خواهند بود یا نه.

اگر مطمئن باشی هر آنچه پیش آمده است، همان اتفاق خوب است، تلخی ناکامی ناپایدار است.

اگر بدانی که این تلخی را خداوند به صلاح تو دانسته خیالت آسوده و تلخی آن شیرین می شود.

اما چگونه این خیال راحت می شود؟

چگونه می توان فهمید، اتفاقی که افتاده را خداوند خواسته است و خیر ما در آن است نه شر ما .

مانند آنان نیستیم که اگر نعمت هم دارند برایشان نوعی عذاب است.

خیالت آسوده است ؟

بی ربط به مطلب بالا: لعنت بر شاهین نجفی

سلام و درود بر امام مظلوم ...



برچسب‌ها: روزگار
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

دیشب آبجی ام و شوهرش از مکه برگشتند. به عمویم گفتم بذار گوسفند رو من بکشم. گفت: باشه. وقتی حاجی ها رسیدن هیچی نگفت، من هم دلم برای جناب گوسفند حسابی سوخته بود، دلم نیومد.

اما پوستش رو کندم، که آخرش وقتی عموم داشت روده هاش رو خالی می کرد ظاهرا سوراخ بود که پاشید به هیکل ما ( اصطلاحا باید بگم بدجور رید به ما )

وقتی پوستش رو می کندم یک لحظه بدن بی پوست وگردن بی سر و ... جلوی چشمم اومد، فکر کردم خودم هستم. فکر می کردم اگر پوست من رو هم می کندند همینجوری می شدم. اما باز هم ادامه دادم و پوستش رو از تن گرمش جدا می کردم.

دفعه بعد چاقو رو خودم می گیرم و سر از تنش جدا می کنم. مستحب هست حداقل یکبار یک گوسفند رو بکشی. با این روحیه ایی که دارم، پنجشنبه سر استاد داور را از تنش جدا نکنم خیلی خوبه.


برچسب‌ها: گوسفند
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

پنج شنبه بازار توی یک محیط داغون، زمین خاکی، کنار جوب و پر از گرد و غبار، دور فلکه شاه سید علی (علیه السلام) برگزار می شه. اینکه شهرداری به فکر پایین شهر و سامان دادن به این بازاچه ها نیست و دائم به بلوارهای بالاشهر نظر داره، اصلا مورد بحث من نیست.

خانمی با یک بچه حدودا چهارساله در بازار از روبرو می آمدند که این کوچولو  پاش گیر کرد به سنگ و کلوخ های وسط بازار و نزدیک بود ولو بشه کف بازار که دستش توی دست مامان بود و تونست خودش رو کنترل کنه. مادرش گفت : تو دهنی می خواهی !!!!!!!!!!!!!!!

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. می خواستم برم جلوی خانمه و سرش هوار بکشم که چرا بچه ات رو آوردی توی این خاک و خل همراه خودت بعد که می خوره زمین تو دهنی هم می خواهی بهش بزنی ؟

من نمی دونم ما چه دینی داریم ؟ بچه کوچیک توی دامن پیغمبر ادرار می کنه پیغمبر می فرماید که بگذارید راحت باشه و ما اینچنین ؟

چه حالی می ده خودت رو خیس کنی تازه پیغمبر بهت بگه راحت باش ما که خودمون رو خیس می کردیم کسی بهمون نمی گفت راحت باش. وای چه زجری داشت.

تحقیقات نشون میده بچه هایی که شب ادراری دارند باهوش تر هستند و البته می توان روحیه همین بچه ها را با رفتار بد مادرانه خراب کرد، منزوی و اعتماد به نفس آنها را کاهش داد.

زجر می کشم وقتی می بینم خانم ها به جای اینکه به مادری و زن بودن خود افتخار کنند و پی ارتقاء مادری خود باشند به هر زحمتی شده می خواهند لیسانس بگیرند، هر چند لیسانس برق کشی دامداری ها در دانشگاه دقوز آباد سفلی. لینک مرتبط


برچسب‌ها: شب ادراری, مادر
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

چند سال پیش وقتی رئیس جمهور اعلام کرد که موفق به ساخت اولین آنتی بیوتیک حلال شده اند، خیلی ها تازه فهمیدند که معنای داد و فریاد متخصصان طب اسلامی چه بوده است. (در ساخت بعضی قرص های خارجی از استخوان خوک استفاده می شود)

متاسفانه امروز هم برای طبابت به روش اسلامی مجوز داده نمی شود. افرادی را می شناسم با وجود داشتن تخصص کافی در این زمینه برای گرفتن مجوز قرار است با اطلاعات هماهنگ کنند!

ای کاش عرضه محافظت از فرهنگ و تمدن و گذشته پرفروغ خود را می داشتیم.


برچسب‌ها: طب, اسلامی
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

خودت رو بکش، تا جوون داری تلاش کن و کار فرهنگی کن، فکر می کنی چی می شه؟ به راحتی خوردن یک لیوان آب تلاشت مذبوحانه و سعی ات نقش بر آب خواهد بود.

برای یک جوان، یک پسر دبیرستانی یا یک دختر نوجوان از نظام بگو، از انقلاب، از اسلام بگو، هنوز حرفات توی گوشش هست که می رسه خونه. بابا عصبانی داره از بالا تا پایین فحش می ده، بابا داره توضیح می ده که چطور شهرداری یا ارگانی شبیه به این حقشون رو خورده، از زندگی ساقط کرده و بر باد فنا داده.

خیلی با شعور باشه نمازش رو ترک نمی کنه اما باز هم به نظام و انقلاب خوش بین هست؟

خونم به جوش می آد وقتی موسسه می زنند، تعاونی درست می کنند، بانک بناء می کنند و نام اسلامی بر آن می گذارند و بیشتر از هر گبری از مردم سووووود می گیرند. بابا بگو ما را با اسلام کاری نیست، چرا به نام اسلام تیشه به ریشه اش می زنید؟ و بعد بنر هم می زنند، عکس رهبری را آن بالای بنر و شعاری از عدالت هم در آن می نویسند.


برچسب‌ها: شهرداری, انقلاب
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |
حدود ساعت ده شب بود که از حرم بیرون اومدم، چند قدمی فاصله نگرفته بودم که جوانی حدود سی ساله اهل ایلام با قد و قامت درست حسابی جلو آمد و گفت: حاج آقا یک عرض خصوصی داشتم.

گفتم: بفرمایید.

گفت: حاج آقا من می خوام که به گناه نیافتم، برای من صیغه بخونید. من اینجا کسی رو ندارم.

گفتم: خب من حرفی ندارم، اما کسی رو سراغ ندارم.

فکر می کرد هر کس احتیاج به صیغه داره می آید و یک حاج آقا پیدا می کنه و حاج آقا هم دو دستی یک خانم بهش پیشنهاد می کنه.

گفتم: نه، شما اگر کسی رو سراغ دارید من براتون صیغه محرمیت بخونم اما من کسی رو نمی شناسم.

بعد پرسید دفتر مراجع چی؟ اونجا برای من صیغه می خونند؟ گفتم: نه، خودتون باید کسی رو بشناسید.

خیلی تعجب کردم، چی فکر می کرد؟ جدا فکر می کرد من کلی خانم رو می شناسم که احتمالا ایشون ناجی یکی از اونها قرار بود باشه. چند قدمی با هم زدیم، به ازدواج تشویقش کردم اما اصلا بهش فکر نمی کرد.

قبل از عصر ارتباط و رسانه ازدواج آغاز زندگی بهشتی بود و امروز سن ازدواج دائما در حال رشد هست. چشم ها را  حسابی باید شست.


برچسب‌ها: صیغه, ازدواج
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

حال و روز خوبی نداشتم، دمق اخمو ناراحت، مگه گرفتاری ها تمومی داره؟ از خیابون که رد می شدم، عبایم به نرده های پشت وانت گیر کرد! ترسیدم اساسی، گفتم یا ولو می شم کف خیابون یا عبایم را وانت می بره. بدتر از پول عبا که از بیست و پنج هزار تومن شروع می شه به بالا، مسئله تابلو شدن وسط خیابون بود.

چیزی نشد، بخیر گذشت. وقتی گرفتار می شی، دوست داری بری در خونه خدا، ضجه بزنی، ناله کنی، یقه چاک کنی. درست در خونه که می رسی که در گوشت وز وز می کنه می گه: چطور روت می شه؟ تو همونی نیستی که چشم هات چپه، دست هات کجه، شکمت پاره است، زیر شکمت ...

بر می گردی، این هم راهی است برای همچنان دور ماندن از خدای مهربان. باید گوش ها رو بست و نوبت را به دل داد. اللهم اغننا بحلالک عن حرامک و بطاعتک عن معصیتک و بفضلک عن من سواک.


برچسب‌ها: عبا
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

جون به جونم کنی از تهران خوشم نمی آد. اما دلیل نمی شه که از سکونت در تهران بخاطر انگیزه هایی طلبگی طفره برم.

به تهرانی به خاطر اینکه می تونند پشت سر مقام معظم رهبری نماز بخوانند و پای خطبه های بی نظیر ایشان بشینند غبطه می خورم.

این روزها هم دوست می داشتم تهران باشم و به مرتضی آقا تهرانی رای بدم. فراوون دوستش دارم. ترجیح می دم به ایشان رای بدهم تا در قم بمانم و به لاریجانی رای دهم.

لینک مرتبط: جبهه پایداری


برچسب‌ها: جبهه پایداری
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

صحبت با دو سه تا از دوستان سر این مطلب بود که ما کجا و اهل بیت کجا "ز آب و خاك دگر و شهر و ديار دگرند" این بحث از پست قبلی استارت خورد.

 متاسفانه یک ضرب المثل کوفتی دیگر هم اینجا متداول هست. اون هم اینکه : "كار پاكان را قياس از خود مگير"

شهید مطهری هم ناله می کنه، می فرماید که چرا این حرف رو می زنید، خداوند پیامبر را به عنوان الگو معرفی کرده. شهید مطهری داستان این ضرب المثل را می فرمایند و توضیح می دهند که ضرب المثل در جای خودش بکار گرفته نشده . داستان برای مولوی است که از این قرار است :

بقالى طوطى ‏اى داشت. اين طوطى زبان داشت و با او حرف مى ‏زد. بقال گاهى از او استفاده يك شاگرد را مى‏ كرد. احياناً اگر كسى مى ‏آمد آنجا، او سروصدا راه مى ‏انداخت يا حرف مى‏ زد . و بقال با او مأنوس و خوش بود.

روزى اين طوطى بيچاره از روى يك شيشه به روى شيشه ديگر پرید که يك شيشه روغن بادام ريخت. گذشته از اين، روغن بادام روى اجناس ديگر ريخت، خيلى چيزها را از بين برد و يك ضرر فاحشى به بقال وارد كرد. با اينكه بقال طوطى را دوست داشت، زد تو سر اين طوطى: اى خاك به سرت كه اين كار را كردى. آنچنان زد كه پرهاى روى سر طوطى ريخت. از آن به بعد ديگر طوطى خاموش و ساكت شد و يك كلمه حرف نزد.

بقال از كار خودش پشيمان شد: عجب كارى كردم! طوطى خوشخوان خودم را چنين كردم! هر كار كرد (برايش نقل و نبات ريخت، او را نوازش كرد) ديگر طوطى براى او حرف نزد كه نزد.

مدتها گذشت. روزى يك آدم كچل آمد دم دكان بقالى كه يك چيزى بخرد. طوطى نگاه كرد به او، ديد سر او هم كچل است. تا ديد سرش كچل است، به زبان آمد. گفت:

         از چه‏ اى كَل با كَلان آميختى             تو مگر از شيشه روغن ريختى‏

 گفت: آيا تو هم روغن بادام‏ها را ريخته‏اى كه سرت كچل شده؟


زبانش باز شد. مولوى در اينجا مطلبى را مى ‏گويد، بعد به اشخاصى حمله مى ‏كند كه خودشان را مقياس بزرگان قرار مى‏ دهند. در اينجا طوطى خودش را مقياس قرار داد؛ آن كچل را به خودش قياس گرفت، يعنى كچل را مانند خودش پنداشت. مى‏ گويد اين كار را نكن، بزرگان را مانند خودت ندان. اين حرف درستى است. اين بسيار اشتباه است كه انسان كه خودش را داراى يك احساساتى مى ‏بيند [ديگران را نيز چنين بداند]. مثلًا فردى نمى ‏تواند يك نماز با حضور قلب بخواند، مى‏ گويد: اى بابا! ديگران هم همين جور هستند، مگر مى ‏شود نمازِ با حضور قلب خواند؟! يعنى خودش را مقياس ديگران قرار مى ‏دهد.

اين غلط است. ما نبايد ديگران را به خودمان قياس كنيم. «كار پاكان را قياس از خود مگير» يعنى خودت را مقياس پاكان قرار نده. اين حرف درستى است. ولى ما مى ‏گوييم:

ديگران را مقياس خودت قرار نده؛ يعنى تو چه فكر مى‏ كنى كه من مانند پيغمبر بشوم (يعنى از پيغمبر پيروى كنم)،  پيرو على باشم؟!.

همان طور كه قرآن را برداشتيم به طاقچه بالا گذاشتيم و به طاق آسمان كوبيديم، سيره انبياء و اولياء و مخصوصاً سيره پيغمبر اكرم و ائمه معصومين را هم برداشتيم به طاق آسمان كوبيديم، گفتيم: او كه پيغمبر است، حضرت زهرا هم كه ديگر حضرت زهراست، اميرالمؤمنين هم كه حضرت اميرالمؤمنين است، امام حسين هم كه امام حسين است.

ادامه صحبت شهید مطهری رو در کتاب سیری در سیره نبوی مطالعه بفرمایید.


برچسب‌ها: ضرب المثل, شهید مطهری
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

نمی دونم چرا ضرب المثل ها اینقدر مشکل دارند! اعصابم از اکثر ضرب المثل ها خووووورد می شه. جدی می گم.  مثال بزنم : چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است!!

حرام است ؟ چرا؟ معنای ایثار یا معنای بخشش رو چه جور به هم می فهمونیم؟ سوره هل اتی ... می فرماید که خانواده حضرت امیر علیهم السلام وقت افطار، غذاشون رو به فقیر و مسکین و اسیر دادند، چراغی که بدجور به خانه روا بود رو به مسجد دادند. خب تکلیفمون با این ضرب المثل ها چیه ؟

یک سوال: میوه ایی که حضرت آدم علیه السلام از اون خورد چه جور میوه ایی بود؟ سمبلی از ارزش ها بود که حق دسترسی به اون رو نداشت یا سمبلی از بدی ها بود که با خوردنش سقوط کرد ؟ 

ربطش به ضرب المثل اینه که غربی ها در این مورد ضرب المثل ها دارند که این دست از ضرب المثل ها هم اعصاب نمی ذاره. انشالله در این مورد با هم صحبت می کنیم.

البته خیلی از اوقات ضرب المثل ها مشکل اساسی ندارند، گره کار در این است که ما سو استفاده می کنیم.


برچسب‌ها: ضرب المثل, مسجد
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

يک روز بعداز ظهر در لندن يک کسي به من گفت يک خانمي با دو دخترش که اصالتا انگليسي هستند موسسه ایی دارند که در اين موسسه قرآن تعليم مي‌دهند. زن و مرد انگليسي را دعوت مي‌کنند و با آنها حرف مي‌زنند اينها را مسلمان مي‌کنند. گفت: آن خانم شنيده که شما لندن هستيد علاقه دارد شما را ببيند. گفتم: مانعي ندارد من که جاي خاصي ندارم٬ شما بيا با همديگر به آن موسسه برويم.

وقتي رفتم خدا مي‌داند در برخورد اول خيلي به من سخت گذشت. ديدم حجاب اين زن و دو دخترش از باحجاب‌هاي متدينین ما بهتر است. ايشان هم خيلي زبان انگليسي اش قوي بود اين شخصي که مرا برد ايراني  و اهل عبادت هم بود. آدم خيلي بزرگواري بود. ما صحبت را با اين خانم شروع کرديم و بعد از آخرهاي صحبت، من پرسيدم که چرا جامعه شما اروپاييان اين طور غرق شدند در گناهان و هيچ توجهي به خودشان نمي‌کنند.

گفت: اولا دولت‌هاي ما، جوامع اروپايي را با فرهنگي که برايشان درست کردند، هيچ کس در اين مملکت ياد خودش نمي‌کند. همه يا ياد ساندويچ هستند يا ياد آبجو يا ياد کار یا پول هستند يا ياد بيرون رفتن براي تفريح. هيچ کس ياد خودش نيست و بعد اين آيه را مطرح کرد ولاتکونوا کالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم  اي کاش ما روانشناسان اروپا و آمريکا را مي‌ديديم و به آنها مي‌فهمانديم که روانکاوي قرآن و روايات ما چه روانکاوي است. يعني کثيف ترين و خطرناک‌ترين و خسارت بارترين بيماري، بيماري خودفراموشي است.

نقل از سایت آقای انصاریان

www.hamaseh.net


برچسب‌ها: لندن, حجاب, نفس
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

اگر از احوال ما جویایید٬ باید بگم امروز، یک روز خوووب خداست٬ خدا رو شکر پایان نامه تموم شده و اساتید امضا کردند. استاد راهنمای من با استاد مشاورم در مورد موضوع پایان نامه کاملا مخالف هم بودند. و این از طرفی برای من دردسر ساز بود و از طرفی شیرین.

روزهای قبل خیلی مضطرب بودم که نکنه تموم نشه٬ چند روز پیش می خواستم از دانشگاه به خونه برم یکی از دوستان ما رو سوار کرد. جریان رو گفتم٬ بهم یک برگه کوچیک داد که یک ذکری توش نوشته بود٬ این ذکر٬ دعای امام زمان عجل الله فرجه الشریف است که هنگام گرفتاری می خوانند.

به فال نیک گرفتم٬ ذکر خیلی خوبی بود٬ حسابی بهم کمک کرد. خیلی آرامش داد.

یا من اذا تضایقت الامور فتح لنا بابا لم تذهب الیه الاوهام

فصل علی محمد و آل محمد

وافتح لاموری المتضایقه بابا لم یذهب الی وهم

یا ارحم الراحمین

ترجمه دعا را در ادامه مطلب بخوانید.


برچسب‌ها: ذکر, آرامش, پایان نامه

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

یکماه من خونه بودم، توی اتاق پشت کامپیوتر. مشغول پایان نامه. تا پانزدهم باید تحویل بدهم . پانزدهم بهمن ماه. اگر دعا کنید و به موقع تحویل بدم، دعوتید به جلسه دفاع به صرف شیرینی و ... بووق یادتون نره(برای تشویق)

دوستم شرایطی مثل من داره، می گفت: تازه می فهمم اگر پای کار بشینیم و جدی باشیم چقدر می شه کار کرد.

راست می گه، ای کاش چنین فراغتی داشتیم.

یادم می آد قبلا با خودم آرزو می کردم ای کاش یک دورانی مجبور باشم، مثلا زندانی باشم( عجب فکرایی!!!) تا خدا رو عبادت کنم، حسابیییی. حالا خنده ام می گیره.

برای امام کاظم علیه السلام این اتفاق افتاده بود، ماشالله زن و بچه فراوون و مشکلات زیاد، وقتی رفتند زندان سجده شکر کردند که فراغتی برای عبادت دارند.

ما اگر شرایطی مثل ایشان داشتیم، از اونجایی که انسی با خدا نداریم افسرده می شدیم نه خوشحال.


برچسب‌ها: پایان نامه, زندان, امام کاظم
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |
چند شب پیش که رسیدم خونه، کسی خونه نبود. نشستم پای تلویزیون. شبکه سه حدود ساعت هفت شب برنامه آشپزی می ذاره. گفتم امشب من شام درست کنم. سینه مرغ ریز کردم، هویج و فلفل دلمه ای و ... جدا سرخ کردم، کلی رنگی شده بود. بعد قاطی کردم و خلاصه خوب در اومد. فقط خامه نبود که توی دستور بود و من نداشتم.

اصولا کمک کردن من توی خونه ظرف شستن هست، توی مهمونی ها آبجی ام می گه تو ظرف بشور، تند تند می شوری ما خوشحال می شیم. اون شب که اهالی خونه اومدند کلی خوشحال شدند که به به محمد بعد از مدتها شام درست کرده .

اما این روزها، من خیلی سرم شلوغه و مدام پشت کامپیوترم، کمتر با کسی می پرم و خلاصه به دلایل مختلفی کمی گوشه گیر شدم. و خب این وضعیت اصلا درست نیست. یک جورایی برای التیام وجدانم این روزها همه ظرف ها رو من می شورم. کسی توی خونه ما این روزها دست به ظرف نمی زنه مگر خیلی جزئی.

باور کنید کلافه می شی روزی سه بار ظرف بشوری، پدرت در میاد. اما اصلا به چشم نمی آد.  من با خودم فکر می کردم، خانم ها در خونه هر روز این همه ظرف می شورن، غذا درست می کنند و هزارتا کار دیگه اما اصلا به چشم نمی آد. همانطور که کار مردها بیرون از خونه اصلا به چشم نمی آد.

من فکر می کنم وظیفه اصلی خانواده محبت کردن به هم هست. مرد می گه خب تو اگر نبودی یک مستخدم هم می تونست این ظرف ها رو بشوره و شامی مثل آنچه تو برام آوردی رو بیاره، تو برام چه کار کردی ؟

زن هم مخصوصا اگر وضعیت مالی خوبی داشته باشه، می گه تو اگر نبودی یکی دیگه بود، یا اصلا کسی نبود، وظیفه تو تامین مالی من هست، بهم بگو: تو برام چه کار کردی ؟ واقعا برای هم چه کار کردیم ؟

باور کنید اگر در زندگی لبخند نباشه، قدردانی و تشکر از هم نباشه، روزمرگی بسیار خسته کننده است.


برچسب‌ها: آشپزی
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

سالها پیش٬ ایام محرم به روستایی در غرب کشور رفته بودم. خانه مردی مهربان و دوست داشتنی بودم. نزدیک به ده دختر و پسر داشت که اکثرشون سر و سامان گرفته بودند. امروز بهم زنگ زد. خیلی خوشحال شدم. دوستش داشتم. بعد از احوال پرسی و این حرفها گفت : بی ادبی نباشه می خواستم برام صیغه محرمیت بخونی!

خانمی بیوه از روستاشون رو می خواست برای مدتی طولانی صیغه کنه. سن کم من بهم اجازه نمی ده که مستقیما نهی یا تشویق کنم. شرایط ویژه خودش رو داره و من درکش می کنم.

بهش گفتم: اگر خانمت٬ بچه هات٬ دخترهات٬ اهالی روستا بفهمن چی ؟ مطمئنا اونها متوجه می شن. گفت : آره می فهمن. هر جور شما صلاح بدونید بگید من انجام می دم. گفتم: شما اخلاق خانواده ات اهالی روستا و... رو بهتر می دونی٬ من در خدمتم. خلاصه به نتیجه ای نرسید و گفت باشه بعدا زنگ می زنم.

یک جوری شدم. چرا توی این سن٬ با وجود خانواده بزرگی که داره و در روستای کوچکی زندگی می کنه٬ باید اینجوری بشه ؟ به هیچ وجه اون رو مقصر نمی دونم٬ درکش می کنم٬ مطمئنا آدم هوس بازی نیست و این اقتضای مردانگی اوست و البته دلم برای خانمش می سوزه. امیدوارم خدا راهی جلوش بذاره  که از این دردسر بدون مشکلی نجات پیدا کنه.


برچسب‌ها: صیغه
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

اگر این فیلم رو دیدید من یک نکته ای بگم خیلی مهمه. جریان فیلم اینه: زنی شوهرش را از دست می دهد و مرد دیگری را شبیه به شوهرش پیدا می کند و می گوید که این همان شوهرم هست و او نمرده است. با توجه به اینکه جسد شوهرش پیدا شده بود و "دی ان ای" شخص جدید نشان می داد که این آقا شوهرش نیست باز هم قبول نمی کرد و می گفت که این شوهرم هست. او ایمان داشت اما ایمانی در مقابل و در تناقض با علم . رویارویی علم و دین.

شاید از کارگردان این فیلم که چندسالی هم طلبه بود توقع چیزی دیگر داشتیم اما کار آنجا خراب می شود که روحانی مسجد محل، به ایمان این خانم غبطه می خورد و می گوید: ای کاش همه ما به خداوند اینگونه ایمان داشتیم! عجب ما هم به دنبال مسیحیت ایمان را بیرون از علم و خارج از عقل دنبال می کنیم ؟

دلمان خوش بود یک فیلم فلسفی در ایران ساخته می شود که آن هم نشد. از طرفداران ایسم های بی پایه غربی حسابی عقبیم.


نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

گاهی به خودم می گم محمد واقعا ازش انتظار داری بهت احترام بذاره ؟ یعنی اینقدر مغروری ؟ می دونید فرهنگ مردم دائما در حال تغییره. بزرگترین عالم شیعی را فقط می گفتند شیخ . شیخ مفید یا شیخ کلینی نهایتا شیخ اعظم. یا مثلا آخوند خراسانی . اما الان قضیه فرق می کنه مثلا اگر کسی بهت بگه شیخ محمد احساس می کنی داره کنایه می زنه یا مسخره می کنه.

برگردم سر مطلب، گاهی به خودم می گم محمد احترام به روحانیت و این مسائل ارتباطی به تو نداره. به هیچ وجه دوست ندارم منتظر احترام کسی باشم. اگر پیامبر ما به بچه ها هم با عجله سلام می کرد من هم پیرو همین پیامبرم. اینجوری اگر بی محلی کرد دفعه بعد هم بهش سلام میکنم.


برچسب‌ها: تواضع
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |
انقدر سختمه توی پراید، صندلی عقب بشینم و یک خانم بغل دستم بشینه که نگو. می چسبم به درب کناری و کلی مواظبم توی پیچ، نزنم به بغلی.

امروز یک خانمی کنارم نشست اصلا خیالش نبود، دست که توی کیفش کرد این آرنجش رو به من می زد، من هم این دستگیره در رو بغل کرده بودم، خلاصه اوضاعی بود. به راننده که گفت پیاده می شم نفس راحتی کشیدم.

پیاده شدم تا پیاده بشه. وقتی می خواست از کنارم رد بشه دیگه کم مونده بود بیاد بغلم، همچین شونه اش رو بهم زد که ... روان ما رو خط خطی کرد، چیزی نگفتم سوار تاکسی شدم.
گاهی با خودم فکر می کنم می گم اگر در محیط دیگه ای بودم باز هم محمد طلبه ای از ... بودم ؟ راستش فکر نکنم. خدا عاقبت ما رو ختم به خیر کنه.
خدایا ما که ادعایی نداریم، نظر لطفت رو از ما مگیر.


برچسب‌ها: دختر, پراید
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |

شاید دیر باشه، اما نظر بعضی از دوستانم را نسبت به این سریال بد دیدم، گفتم بنده هم نظرم رو بدهم. نمی دانم انتقادهایی که به این سریال شد از چه جنسی هست. مثلا اینکه بی جهت و بدون متن داستان کش داده می شود که احتمالا هزینه ها جبران شود و یا مطلب چیز دیگری است.

اما بنده فکر می کنم اشکال اساسی این سریال در این است که یک ضد ارزش به نام دین ارزش نامیده می شود. منظورم این است که حق کسی را پایمال می کنند به این بهانه که تربیتی که مادر خواهد داشت از تربیت پدرش که نسبت به فرزندان حق دارد بهتر خواهد بود.

بزرگترین خطای شما محروم کردن دیگران از حق خودشان هست که این دزدی نام ارزش به خود می گیرد و قهرمان داستان را شکل می دهد.


برچسب‌ها: ستایش
نوشته شده در تاريخ توسط دوست طلبه شما |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود